جواد نکونام مرد سال فوتبال ایران شد
سلام بچه ها وای اگه بدونید چقدر خوشحالم مرد سال ایران که هیچ انشاالله داداش جوادم مرد سال اسیا بشه
ببخشید دیر اپ کردم لطفا به بزرگواری خودتون ببخشید
هر غروب بي صبرانه منتظر توام و شب ها در اوج خوش بيني چنين تصور
ميکنم
که اسمان را ((تو)) برايم ستاره باران کرده اي
هر شب با خيال تو سر به بالين ميگذارم و اميدم اين است که فردا به هم خواهيم
رسيد. نميدانم وقتي به تو رسيدم، بايد با چه اميدي سر به بالين بگذارم
وقتي به تو فکر ميکنم يادم ميرود چه کسي هستم و چه کار ميکنم
تو مثل خورشيد داغم ميکني
به خودم که ميام شب شده
تو رفته اي و من هنوز به تو نگفته ام چقدر دوستت دارم
چقدر حيف گوشواره ي معصوم عشق با دستان بي احساس نگاهت پرپر شد
دردانه ها هرگز تمام نمي شوند چون تا ابد اشک حسرت يا گريه ي شوق بر گونه ها جاري است
تا ديروز بودنت ازارم مي داد
و امروز نديدنت
نا نوشته هاي واقعي ، نوشته هايي هستند که روي کاغذ نقش نمي بندند
قبل از رفتنت هر چي رو که بهش داده بودم بهم پس داد
همه رو جز يه چيز؛ اونم دلم
دلمو بهم پس نداد،روم نشد
خواستم چند بار برم بهش بگم اما نتونستم
حالا براي اينکه خودمو اروم کنم
به خودم ميگم:ادم که کادوشو پس نمي گيره
از غم و گريه هايش گفت
داستان زندگيش رو گفت
وقتي شنيدم
به درد هاي خودم خندیدم
خيلي راحت عاشق شدم و راحت تر از ان از دست دادمت
مرگ را چشيدم
و اگر آن باشد که من حس کردم شيرين است
آن روز که خورشيد چشم هايت را ديدم به ظلمات شب خنديدم
و امروز اشکهايم روي صفحات غروب مينويسد
احساس نهفته در قلبت را از نگاهت ميخوانم
چه حس غريبي داري؛ عشق، خجالت و انتظار
خود را نميبينم
تو آينه نيستي يا من وجود ندارم
آمدم نبودي.نيا نيستم...
بودنت يک آرزوي محال براي نبودنت
نبودنت يک آرزوي مبهم براي بودنت
با هزار بدبختي تو رو فراموش کردم و از صفر شروع کردم
اما يه لحظه
فقط يه لحظه ياد تو اتيشم ميزند و دوباره
من هميشه چشم هايم خيس و تر است و تو هميشه
از چشمهايت اتش مي بارد
اين خاصيت عشق هاي يکطرفه است
خنديدي ،خنديدم. گريه کردي، گريه کردم . شاد بودي ، شاد بودم
غمگين شدي ، غمگين شدم. رفتي... من؟ ماندم
به تو تکيه کردم غافل از اين که تو متکي به بادي
وقتي گريه مي کني رنگ صورتت پاک ميشود
اشک هاي تلخ ، زيبايي ات را به تاراج مي برند
وقتي مي خندي اما انگار رنگين کمان را بر رخت نقاشي کرده اند
بخند که زيباتريني
ميدوني چرا تا حالا بهت نگفتم دوست دارم؟
چون ميترسم. ميترسم اگه بدوني چقدر دوست دارم
از شدت خوشحالي جون بدي و ديگه مال من نشي
همه ي ادم ها شب رو به اميد ديدن روز دوست دارند اما من شب رو به اميد
ديدن تو دوست دارم اخه تو شب ها تو اسمون مي درخشي
مي دوني چرا؟
چون تو ماه زندگي مني و اونقدر قشنگي که خدا دلش نمياد فقط براي من بتابي
به خاطر همين تو شب هاي سياه ، تو مي شي ماه تموم ادم ها
حتي به خودت هم دل مبند
ميرسد روزي که حتي نگاهت را نمي شناسي
وقتي بعد از چهار ماه از من پرسيدي: (راستي چشم هات چه رنگيه ) تازه
فهميدم که چقدر دوستم داري
وقتي ميبينمت نفسم به شماره مي افته
وقتي صدات رو ميشنوم نفسم در نميياد
وقتي نگام تو نگات خيره ميشه نفسم بند مياد
پس وقتي بهت ميگم به خاطر تو ميميرم و زنده ميشم نگو دروغ ميگي
چون ممکنه بخوام بهت ثابت کنم که...
مثل يه پروانه ام ولي ميترسم دور شعله چشمات پر بکشم
ميترسم با يه تير نگات بسوزم و لذت از دور ديدنت رو از دست بدم
اخه نگات پر اتيشه
قلبم پاره شد و تموم خاطره هام ريخته بيرون
يه نگاهي به دور و برم ميندازم
همه جا از تو پر شده
هي تو، تويي که ازت يه عالمه خاطره دارم
مياي عروسک قصه هاي من بشي؟
ديروز که دلمو بهت دادم نگفته بودي زود پسش مياري
تا من مشتري هاي ديگه رو رد نکنم
قبل از اينکه او را ترک کني خوب گوش کن شايد با زبان بي زباني صدايت ميکند
و فرياد ميکشد که بمان. کافي است کمي بيشتر توجه کني تا صداي دلش را بشنوي
يه حس متقابل نسبت به هم داريم ، دوست داشتن متقابل ما خيلي پاکه
نگاه متقابلمون به هيچ گناهي الوده نيست اما افسوس که هيچ کدوم نميتونيم
به همديگه بگيم دوست دارم چون اينجوري هم دوست داشتنمون ناپاک ميشه
و هم نگاهمون گناه
برو
شايد بي تو بودن سهم من است
شايد خواب چشم هايت را به اشتباه ديده ام
شايد، بايد دستهايت براي ديگري باشد
ولي
دست هاي من تا ابد براي تو است
قلبم هم
باشه، نگاهتو ازم بگير ، نذار صداتو بشنوم، برو به سفر تا نبينمت
قلبتو جلوي چشمام به من بده به يکي ديگه
اگه ديدي بازم فراموشت نکردم، بدون بايد قلبمو
از سينه در بياوري و اتيش بزني تا ديگه به خاطر تو نزنه
سکوت براي عشق بي معناست. مگر ميشود ساکت بود و
عاشق
يادت باشه ...يادت باشه...
يادت باشه !!!
و بالاخره يادت باشه که ...!!! دل تخته ســـــــــــياه نيست که هر کي اومد روش بنويسه
و هر کس هم رفت بشه اسمشو پاک
کرد
از همه دوستاني که منت برمن و اين وبلاگ گذاشتند و نظر دادند
تشکر ميکنم.راستش ميخواستم يه توضيح کوچولو راجع به وب بدم و اون اينکه بعضي از دوستان عزيز
فکر ميکنند که من در عشق شکست خوردم، که بعضي از مطالبام در مورد نفرت هستش ،نه اصلا
اينطور نيست من رابطه ي عشقي نداشتم که بخواد به شکست منتهي بشه ولي سعي ميکنم که از
اين به بعد فضاي مطالب وبلاگ رو کمي عوض کنم من اگه مخالف عشق بودم هرگز اون رو به عنوان
موضوع اصلي وبلاگم قرار نميدادم چون به اين اصل معتقد هستم که عشق اللهي و خدايي است
راستي هر کي اين مطلب رو ميخونه اگه دوست داشت براي سلامتي امام زمان(عج) 5 تا صلوات
بفرسته
خب صحبت کافيه بهتره بريم سراغ اپ امروز
کي مي ايي گل نرگس؟
اي خورشيد اسمان
اي مرهم دلهاي دردمندان
کي مي ايي و خانه ها و قلبهاي ما را پر از نور ايمان ميکني.
اي از سلاله عشق،عاشقان خود را درياب و بيش از اين در انتظارشان مگذار.
مهدي جان دوباره سلام.
دوباره تنهايي،دوباره اشک،
اي امام عاشقان نميخواهم گلايه کنم
ولي چقدر انتظار چه قدر تنهايي، چقدر گريه و چقدر روز هاي دلگير بي کسي
قسم به زلالي هاي باران
طلوع کن
باز روزي گذشت
باز هم روزي ديگر در ارزويت بودم
انقدر انتظار کشيدم که روشنايي خورشيد به ظلمات شب رسيد.
درانتظارت ساعت ديواري را نگاه ميکند
سحر به يادم مي اورد که جمعه اي ديگر گذشت و نيامدي
نمي دانم چرا حس ميکنم هميشه نگاهم ميکني،
بي آنکه بدانم از کدامين سرزميني
توآنقدرمهرباني که با وجود آنکه لبريز از گناهم
دستم را ميگيري!آري درست حدس زده ام
تو همان صاحب جمعه هاي سوت کوري
مهدي جان!سکوت غمبادي مرا گرفته است
آه ميکشم وميخواهم سخني بگويم با تو ،ولي نميتوانم بغض گلويم را فشرده
آقا جان
حرفهايم را بشنو و بگو کدامين روز مي آيي؟؟؟
چرا ساعت ها و ثانيه ها طولاني شده است
لبهايم عطش تشنگي زلال وجودت را دارند
مرا در لحظه هاي انتظار نگذار
بيا و سايه سبز نامت را برسرم بگستران ،اي مونس تنهايي هاي من
بچه که بودم يه عکسي رو ديدم که خيلي دلرباست
مريد فراوان داره و شفا ميده به عاشقاش
. چشمم گرفت اون عکسشو،
اوني که من ميخواستمش همين اقاست
همين اقاست.
ميداني
منتظرت آمدنت هستيم
اين را از تپش قلبهايمان ميتواني بفهمي
باور آمدنت را در اعماق وجودمان پرورانده ايم
جاده ي عبورت را با اشک شوق آبياري ميکنيم
وهمچنان به انتظار جمعه ي موعود حس شيرين ديدار تو را در خود زنده نگاه ميداريم
خدايا
مرا با آسمان بي انتها آشنا کن ونور ستاره ها را در ظلمت شبهاي من بپاش
خدايا
مرا از زمين جدا کن و به کهکشان برسان
صبحگاهان است و ابرهاي سپيد در انتظار خورشيد ، بالاي کوه مشرق ايستاده اند.
با بالهاي پروانه اي بر فراز دهليزهاي زندگي پرواز ميکنم و اسطوره هاي عشق را به
پيشواز خورشيد فرا ميخوانم
بگو چرا به دست انتظار ميسپاري ام
بگو چرا به نغمه بهار مي سپاري ام
من اعترافي ميکنم به اينکه دوست دارمت
بيا تو اعتراف کن به اينکه دوست داري ام
خيلي سخته وقتي همه کنارت باشند ولي باز هم ته دلت احساس تنهايي کني
وقتي عاشق باشي ولي کسي از دل عاشقت خبر نداشته باشه،
وقتي به زور لبخند بزني ولي توي دلت تنهايت گريان باشي ،
وقتي تو خبر داري ولي ديگران بي خبرند.
وقتي ميخواي به کسي بگي که چرا غمگيني ولي صدات از گلوت بيرون نميياد،
وقتي از ته دل فرياد بزني ، ولي کسي صدات رو نشنوه،
وقتي احساس تنهايي و نا اميدي روت غلبه کنه،
وقتي احساس کني تمام درها به روت بسته است
ان وقت است که دستهاتو با تمام قدرت و وجودت بالاميبري و فرياد ميزني
خدايا با تمام وجودم دوستت دارم
ان وقت است که ديگر احساس تنهايي نميکني
خدايا سر تا سر وجودم را درد و رنج فرا گرفته است.
دردي که مرهمي ندارد.
لحظه هايم همه تکراري شده است.
قلبم در سکوت است، ديگر هيچ شوقي در خود احساس نميکنم.
خسته ام خسته از نيامدنت، بيا که دلم گرفته است .
بيا که زندگي تنها با تو زيباست و قلبم تنها براي تو خواهد تپيد.
پس بار خدايا يوسف گمگشته زهرا را برسان که تنها اوست مرهم درد هايم.
چقدر دوست داشتم حرفهايم را مي فهميدند !
چقدر دوست داشتم نگاهم را درک ميکرديد!
و چقدر دوست داشتم يک نفر از من بپرسد چرا نگاههايت اين قدر غمگين است؟
چرا لبخند هايت اين قدر بي رنگ است
اما افسوس ،افسوس که هيچ کس نبود و هميشه من و تنهايي و دفتري پر از خاطره.
آري با شما هستم
شمايي که بي تفاوت از کنارم رد شديد و حتي يک بار هم نپرسيديد چرا چشم هاي
تو هميشه ،غمگين و باراني است
تو که هستي که من هر روزم را با ياد تو اغاز و به پايان ميبرم.
تو که هستي که من هر انچه که دارم را متعلق به تو ميدانم و هر روز به اميد ديدنت
سپيدي را به تاري شب و سياهي را به روشني روز ميدهم واز شرق تا غرب و از
شمال تا جنوب خيالم تو را مي جويم،تو نوري،عشقي،در حيرتم من! که هستي و چه
هستي هرگز ندانم،ولي به گمانم خدايي!
گفتي دوستت دارم.
گفتم به اندازه چي؟
گفتي به اندازه ي اسمان.
گفتم به وسعت همان؟
گفتي دريا.
گفتم به عمق همين؟
گفتي به عمق دلم که بزرگتر از هر دريايي است.
حالا که مدت ها گذشته،ميبينم دلت واقعا عمق دارد ،
چون چند نفر ديگر هم بعد از من امدند و هنوز هم جا دارد.
در اين غربت با هر کس سخن از دوستي گفتم
اندکي بعد دريافتم که فقط غارت دلم بود
دلم ميخواست کريستف کلمب بودم. قاره ي دلت رو کشف ميکردم و ... ولي هرگز !!
دوست نداشتم
به سرنوشت او دچار مي شدم و سر نوشت کشف من اين طور ميشد
يعني پاي بيگانگان به زمين دل تو باز ميشد
و بعد ها جهاني را به خاک و خون ميکشاندي.
روزي که گفتي سرنوشت ((محتوم)) يکديگر هستيم، معناي کلمه ي (محتوم ) را اصلا نميدانستي.
از روزي که تو را گم کردم تمام روز نامه ها را ميخوانم
شايد از تو خبري بگيرم
غافل از اين که تو يک حقيقتي
و روز نامه ها کمتر حقيقت مينويسند.
وقتي خواب تو رو ميبينم بيشتر دلم برات تنگ ميشه
و وقتي بيشتر دلم برات تنگ ميشه بيشتر خواب تو را ميبينم
اگر ميدانستي چقدر دوستت دارم اينقدر زجرم نمي دادي
و اگر اين همه رنجم نميدادي شايد اينقدر دوستت نداشتم!
ديشب تمام خاطرات با تو بودن را دور ريختم
و امروز صبح وقتي بيدار شدم هرچه گشتم
خودم را پيدا نکردم.


روزت مبارک
نميگم بدون تو ميميرم عشقم،اخه دروغه.پس ميگم فقط به خاطر حضور تو و عشقته که زنده هستم .
اول مهمان بودي،بعد مستاجر شديوالان صاحب خانه هستي،صاحب خانه ي دل من
همیشه فکر ميکردم تو يه ستاره اي که از اسمون عاشقي به من چشمک ميزني ولي چون ستاره ها زياد بودن،پيدات نکردم.الان که فهميدم تو ماهي و ستاره نيستي،ديگه به من چشمک نميزني.
کاش وقتي که لحظه ها ميگندند و ما از ياد ادم ها فراموش ميشويم،دنيا ما را به خاطر داشته باشد.
من هرگاه ميخواهم از دروغ بنويسم،جوهر خودکارم تمام ميشود.
در روزگاراني که عشق به حراج گذاشته شده است،براي خريد عشق عجله نکن. عشق تنها چيزيست که بايد براي ان بهاي گزافي پرداخت.
در اين دنيا دو چيز به وفور پيدا ميشود ؛يکي هيدروژن و دومي حماقت
اولين بار که تو رو ديدم،گفتم که تو يه فرشته اي. نه اشتباه نکن،هنوز سر حرفم هستم. تو يه فرشته اي که اومدي که جون منو بگيري.اره،درست حدس زدي.
دیدی چه شد خوبم؟ اين قدر از اين در نيامدي که خوشبختي از در ديگر رفت.
گفتي که ترکم ميکني راضي به مرگم ميشي، هر انچه ميخواهي بکن اما فراموشم مکن.
عادت کرديم هميشه نداشته هامون رو بشماريم ،شايد به خاطر اين که داشته هامون قابل شمارش نيستن.
پاييز رو دوست دارم چون فصل غم است. غم رو دوست دارم چون کار دل است . دل رو دوست دارم چون عشق را به من اموخت. عشق را دوست دارم چون تو را با من اشنا کرد و تو را دوست دارم ولي نميدانم چرا.
گاهي ان قدر نگران رسيدنيم که مهمترين چيز را از ياد مي بريم،بايد حرکت کنيم تا برسيم.
دوستي مانند يه گلوله ي برف است،به اساني درست ميشود ولي حفظ کردن ان خيلي سخت است.
