تبليغاتX
کلبه ی دلتنگی های من
مهم نیست قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی حتی برای یه نفر
 

من با تو فهميدم سوال عاشقي را

پرواز کردن با دو بال عاشقي را

تنها تو بخشيدي به من با چشمهايت

زيبايي حس زلال عاشقي را

قبل از تو در ذهنم فقط اين آرزو بود

طي کردن مرز خيال عاشقي را

  هرشب فقط پرواز مي دادم به فردا

هي آرزو هاي محال عاشقي را

تا اينکه تو با دست هايت آمدي و

گفتي بگير اين سيب کال عاشقي را

گفتي که دستت را بگيرم تا که يک جا

در خود بفهمم حس و حال عاشقي را

شايد اگر ... شايد اگر تو نبودي

هرگز نميديدم وصال عاشقي را

 

 

 

دلم هواي غريبي مي کند، دلم هواي تو مي کند ، دلم باتوست و در دلم احساس

خشنودي مي کنم . دلم جوش تو را مي زند. وقتي تو را ميبينم دلم به لرزه مي افتد

به خودم افتخار ميکنم. در دلم احساس رضايت مي کنم ، چون در قلب من حک شده اي

تو مانند گل در قلبم شکفتي و رشد کردي و الان مانند يک کوه در دلم استوار شده اي

و هيچ چيز نمي تواند آن را بشکند و حالا خوشحالم از اينکه مثل آفتاب ، بر زندگي ام

طلوع کردي و همه خاطرات خوبم را رقم زدي . صادقانه ميگويم، اگر روزي نباشي

من هم نيستم چرا که زندگي ام به بودن تو وابسته است. پس دوستت مي دارم با صداقت تا قيامت

 شاعر محبوب من

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت توسط ..:: معصومه ::..

الهي تو را مي ستايم ، رحيمي، عظيمي خدايا

اللهي سرم را به عجز و به لابه ، به درگاه تو مي گذارم خدايا

اللهي تو را مي پرستم که جان را شفايي، دلم را صفايي

اللهي تو را مي ستايم که دل را بهاري به زخم دوايي

اللهي تو هم رهگشايي و هم رهنمايي خدايا

اللهي تو غم ميستاني و هم درد ها را دوايي خدايا

اللهي تو در قلب من همچو نوري، دلم را سروري

اللهي اميدت به قلبم، به جانم دهد روشنايي

اللهي به الطاف بي انتهايت که بسي مهرباني خدايا

بگو بنده ام تا به اين ناتوان بنده ات رو کند زندگاني خدايا

                                                                             

   

 

روزي تو خواهي آمد با چشماني که عشق در پياله هاي شيرين آن موج مي زند

، با دستاني پر از عطوفت و داماني پر از سخاوت

روزي که باران عشقت را بر تن خسته من مي باري و

من در ميان مهرباني هاي تو گم مي شوم .روزي خواهي آمد تا کشتي

شکسته ي قلبم در ساحل مهر تو پهلو بگيرد

و تن خسته ي من سالها درد بي کسي را در سينه تو جاي ميگذارد.

 تو مرا با خود می بری به وسعت بيکران عشق و تا آخرين سر منزل دوست داشتن        

من و تو ما مي شويم و بال در بال حتي اگر براي تمام عمر

کسي از من يادي نکند ، با تو بودن برايم بس است و اين است سرود خوشبختي من




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت توسط ..:: معصومه ::..

 

 

تو رو به اندازه ي روزگاراني که نزيستم دوست دارم

 تو را به اندازه ي انسانهايي که نمي شناختم دوست دارم

تو را براي دوست داشتن ، دوست مي دارم

 

 

نميدانم چه حسي است اين عاشقي

وقتي مينشينم ، وقتي راه مي روم ، وقتي مي خوابم

دوستت دارم . وقتي صدا مي آيد دوستت دارم

وقتي سکوت است دوستت دارم  

چه ميکني با من که چنين راحت ، هميشگي شده اي؟

 

کاش روزي برسد که از تمام عشق تو در وجود من

در درون سينه ي من ، پرده برداري شود

 

 

 


ما همچون قلمي هستيم که با جملات خويش

دفتر روزگارمان را سياه مي کنيم

 

 

 

کاش جاي من و تو عوض مي شد

تو حسرت ديدارم را مي کشيدي

و من که فهميده بودم چقدر دوستم داري

هر روز به ناز و اداهايم مي افزودم

 

 

 

 

به  دنبال بهانه اي ميگردم براي زندگي

اگر باور نمي کني که بدون تو مي ميرم

لااقل بپذير که بهانه اي باشي براي زندگي ام

 

 

 

 

باز هم ميگم دوست دارم حتي اگه دوستت نداشته باشم

 

 

 

 

ارزش دوست داشتن را ببين که تو به ياد او و به عشق او

يک شاخه گل هديه ميدهي و او هنوز گل رل بو نکرده

گلبرگ هايش را يکي يکي پرپر مي کند تا بداند دوستش داري يا نداري؟

 

 

 

 


کف دستم را با خودکار نقاشي ميکنم: يه قلب ميکشم و به جاي تير

اسم تو را رويش مينويسم، تو دستم را در دستت ميگيري و با هم

عاشقانه قدم ميزنيم و آن قلب نقاشي شده از حرارت دست هايمان

  آب مي شود و از بين ميرود

 

 

 


لبخند بهانه اي است براي زنده بودن

لحظه هايت سرشار از اين بهانه باد

 

 

 

بوق کشتي به صدا در اومد ، اصلا خوشحال نشدم

سيم هاي کشتي غرق شده عشق ما اتصالي کرده اند

 

عشق باشکوه

 


 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 18 شهریور1386ساعت توسط ..:: معصومه ::..

مردي دختر سه ساله داشت. روزي به خانه آمد و ديد دخترش گرانترين کاغذ زرورق کتابخانه او را براي آرايش يک جعبه ي کودکانه هدر داده است.

 مرد دخترش را به خاطر اينکه کاغذ زرورق گرانبهايش را به هدر داده بود تنبيه کرد دخترک آن شب را با

گريه به بستر رفت و خوابيد. روز بعد مرد وقتي از خواب بيدار شد ديد دخترش بالاي سرش نشسته است و آن جعبه ي زرورق شده را به سمت او دراز کرده است.

مرد تازه متوجه شد که آن روز ، روز تولدش است و دخترش زرورق ها را براي هديه تولدش مصرف کرده است .

 او با شرمندگي دخترش را بوسيد و جعبه را از گرفت و در جعبه را باز کرد اما در کمال تعجب ديد که

 جعبه خالي است . مرد بار ديگر عصباني شد . به دخترش گفت که جعبه ي خالي هديه نيست و بايد چيزي درون آن قرار داد

. اما دخترک با تعجب به پدر خيره شد و به او گفت که نزديک به هزاران بوسه در داخل آن قرار داده است تا هروقت دلتنگ شد

 با بازکردن جعبه يکي از اين بوسه ها را مصرف کند . ميگويند پدر آن جعبه را هميشه همراه خود داشت و هر روز که دلش مي

 گرفت ، درب آن جعبه را باز ميکرد و به طرز عجيبي آرام مي شد . هديه کار خود را کرده بود

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 12 شهریور1386ساعت توسط ..:: معصومه ::..

 

ادم های زیادی اشکامو دیدن اما تنها کسی که اشکهامو پاک کرد تو بودی

 

 

 

 

تو همون ارزویی که براورده شد ، دعایی که مستجاب شد و عشقی که هرگز نخواهند مرد

 

 

 

 

شیشه پنجره را باران شست ، از دل من اما.........

 

چه کسی  یاد تو را خواهد شست؟

 

 

 

 

 

 

 

من کسی جز تو را بر نمی گزینم ، تو چه میکنی؟

 

تو اگر دیگری را بر گزینی من چه کنم ؟

 

من رسم خیانت را بلد نیستم.

 

 

 

 

 

 

اگر نامه هایم به دست تو نمی رسد دلگیر نشو، چون پستچی هم عاشق چشمان توست

 

 

 

 

 

دستهایت را که به من میدهی به گرمی عطارد میشوم

 

چون تو خورشید منظومه ی قلبمی.

 

 

 

 

 

دست هایمان چقدر از هم دورند درست مثل دوری خورشید از نپتون

 

 

 

 

 

مثل خدا بودی برام، اونقدر می پرستیدمت که خودت هم باور نمیشه و نمیشد

 

اما یه لحظه رفتی از کنارم تا این که فهمیدم خدا بهتر از توست. کسی که 

 

هیچ وقت تنهام  نمیذاره ، اونه

 

 

 

 

 

 

دیگه مانند پروانه دور شمع وجودت نمیگردم

 چون آنقدر چرخیدم و چرخیدم تا سرم گیج رفت و

 

 افتادم درون جا شمعی

 

 

 

 

 

تلخ ترین حالت جدایی، روزی است که شیرین ترین لحظاتت با آن کسی که دوستش داری سپری شود

 

بی خبر از این که فردا و فرداهای دیگر او را نخواهی دید

 

 

 

 

هرگز، هرگز عشقم را به باد ندادم. هرگز حس غریب با تو نفس کشیدن را بر دیوار تنهای اتاقم

 

 

قاب نکردم . من عاشق بودم . این یک حقیقت بود. حقیقت همیشه مصلوب است . من عاشق بودم

 

 

این یک راز است.

 

 

 

 

 

عشق من در یک تابلوی نقاشی معنا میشود: خورشیدش ، روشنایی نگاه توست.

 

اسمانش ، بزرگی قلب توست. جویش ، خون پاک جاری در رگ های توست

 

خاکش، سادگی عشق توست و گل هایش ، زیبایی وجود توست

 

 

 

 

 

 

 

مادرم دلم جایگاه محبت توست و

 شب تیره و تارم به نور چهره و دیدار توست .

گام بر هر راه که می نهم

 

 

نشانی از جای تو دارد

 

. تسکین دردی ، معیار مهری ،

 

 بخشاینده ی گناهم در بارگاه الهی و گشاینده ی باب

 

 

بهشتی ، جان به فدایت که فرشته ی سرشتی




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 9 شهریور1386ساعت توسط ..:: معصومه ::..

 

یا مهدی (عج) ای پیشوای محرومان ، ای دادخواه مظلومان، ای فریاد رس درماندگان،ای اخرین امید

 

بندگان، جستجوگر ما به دروازه ی هر سحر قامت تو را منتظر است ، ایا میشود که شام تار هجران ما به

 

 

 صبح وصالت بدل شود؟

 

 

 

 

داستانی رو که امروز میخوام  بگم مربوط به زندگی همه ی ما است. کسی که میگوید دوست دارم بازیگر شوم یا

 

کسی که میگوید از بازیگری خوشم نمی اید ، به هر حال مجبور است بازیگر شود چون همه ی انسانها در این

 

دنیا بازیگرند و هر کس نقش خاصی دارد. این دنیا مثل یک فیلم سینمایی است که زمان اتمام این فیلم تا ابدیت

 

 است. نام این فیلم (( قصه ی دنیا ))  است. تهیه کننده و گارگردان این فیلم خدای بزرگ و مهربان است و خدا

 

 برای هر کدام از بندگان بازیگرش نقشی تعیین کرده که باید بپذیریم و در این فیلم بازی کنیم. حالا دیگر بسته به

 

خودمان است. اگر ثابت کنیم که به نحو احسنت بازیگری میکنیم ، یعنی آن طور که کارگردان از ما انتظار دارد

 

 به وظایفمان درست عمل کنیم پاداش خوبی به ما میدهد یعنی ثواب دنیا و اخرت را . ولی اگر در ایفای نقشمان

 

 همان طور که خدا  تعیین کرده نتوانیم بازیگر خوبی باشیم  ساقط از پاداش دنیا و اخرت میکند. پس سعی کنیم در

 

 فیلم سینمایی بلند مدت قصه ی دنیا ، از بازیگری مان درست و به نحو احسن استفاده کنیم که برای همیشه تا ابد

 

گارگردان از ما راضی و خشنود باشد. به امید آن روز که بالاخره روزی فرا رسد که خواسته های کارگردان را

 

 به  جای آوریم.




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت توسط ..:: معصومه ::..

از تو گريزانم، از ياد تو ، از خيال تو

از زندگي تو ، از خيال تو

به تو نياز مندم ولي از تو گريزانم

ميدانم که عشق ما نافرجام است

ديدار ما پس افسوس است

بي تو هيچم ولي از تو گريزانم

با اين که با تو متولد ميشوم و با تو

مرگ را حس ميکنم ولي

از تو گريزانم

 

 


دنبال تيکه هاي قلبم ميگردم گمشون کردم

يادم نمياد کجا قلبمو شکوندن. تو يادت هست؟

 

 

 

پولوتون از منظومه ي شمسي حذف شد، من از سرنوشت تو

به همين سادگي

 

 

اين روز ها حالم بهتر است گمان ميکنم کسي امد

کسي امد و روح زخمي من را بوسيد

هرچه بود يقينا اسماني بود

 

 

 

 هميشه وقتي با هم بازي ميکرديم دوست نداشتي قايم باشک بازي کنيم

 

هرگز دليلش رو بهم نميگفتي تا اين که خودت رفتي توي بازي قايم باشک دنيا

 

حالا ميفهمم چرا اين بازي رو دوست نداشتي چون ميترسيدي من برم و ديگه نتوني پيدام کني

 

چون ميترسيدي من برم و ديگه نتوني پيدام کني همون طوري که حالا تو رفتي

 

و من ديگه نميتونم پيدات کنم

 

 

 


 مدت ها بود که هرروز رازدار حرف هاي دلم توي قلب سفيد و پاکش بود ولي امروز

 

به بعد بايد به فکر راز دار ديگه اي باشم اخه امروز اخرين برگ هم از دل دفتر خاطراتم پر شد

 

 

 

با رفتنت منو خار کدي مثل همون خار توي بيابون

 

وجودم از دوريت مثل برهوت بي اب و علف شد و تنها دلخوشيم ديدنت توي سراب

 

 

 


انتظار طولاني


تقديم به مهدي عج

 

کاش او اينجا بود

 

در ميان جمع ما

 

کاش او اينجا بود

 

در حصار خانه ها

 

کاش من ميدمش

 

در همه حال و هوا

 

کاش او اونجا بود

 

عدل را ميگستراند

 

در همه حال و فضا

 

کاش من ميدمش

 

در ميان قلب ها

 

در کنار کودکان و بچه ها

 

در فضاي خانه هاي سرد و بي روح ادم  ها

 

کاش او انجا بود




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 2 شهریور1386ساعت توسط ..:: معصومه ::..

http://www.tiptopblog.blogfa.com

بروي اين ساعت كليد كنيد

افراد آنلاين: نفر

onLoad and onUnload Example

کمیابترین کدهای جاوا

فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












2khali
کمیابترین کدهای جاوا