مدت هاست که نشسته ام و به ساعت ديواري اتاقم زل زده ام...
به عقربه ي ثانيه شمار که ثانيه هاي انتظارم را مي شمارد.
هر بار که حرکت مي کند دلم از هيجان مي ريزد،
با خودم مي گويم اين آخرين ثانيه ي بدون توست.
با گذشت هر ثانيه اميدم، براي دوباره ديدن تو فزوني مي يابد،
اما هيچ وقت از ديدنت نااميد نشده ام.
صداي حرکت عقربه ها همچون صداي نهرهاي زيبا
در اتاقم طنين انداز مي شود
و شعله ي عشق تو را در قلبم مي افروزد
. صداي حرکت عقربه ها ندا مي دهد که زندگي در جريان است...
هنوز انسان هاي بسياري در گوشه و کنار جهان انتظار يکديگر را مي کشند
و انسان هاي بسياري لحظه هاي انتظارشان پايان يافته...
اميدوار باش...اميدوار باش که دوباره ديدنش به تمام عمر انتظار مي ارزد.
يک بار ديدنت همه ي اين لحظات بي تو بودن را جبران مي کند
و يک بار خنديدنت تمام اشک ها و آه هايم را...
دستانم پر از عطر گل هاي اقاقي اي شده که به
انتظار روز آمدنت از باغچه ي عشقمان چيده ام.
اتاقم پر از شعرهايي شده که براي آمدنت سروده ام
و دلم پر از صداي ثانيه هايي شده که از روز رفتنت
تا به حال يک يکشان را با عشق شمرده






فکر مي کرد بهترين دوستشه و خير خواهشه . بيشتر اوقاتشو با اون مي گذروند.
حتي به گفته ي اون ، تو روي پدر و مادرش مي ايستاد .
خواسته هاي اون شده شده بود مبناي رفتار روز و شبش .
اون موقع فکرش رو هم نمي کرد که توسط کسي که همه ي حرفاشو بي چون و چرا عملي مي کرد عملي بشه

از وقتي نيستي ،همه چيز عوض شده ، خوراکم شده گريه ، کتابم شده حافظ
ذکرم شده استخاره ، روزه ام شده سکوت و نگاهم گنگ و مبهم
کاش تو بيايي تا اين همه ناخوشي و تغيير ، دوباره رنگ قديم خودشان را پيدا کنند
و زندگي ام دوباره بشود تو

چشمامو بستم و به فکر فرو رفتم . به دردا و غصه هام فکر ميکردم ... واي
بازم اين صداي لعنتي مي ياد (( روحي کهنه ، مس کهنه، دمپايي پاره)) يه دفعه
به خودم اومدم ديدم که داد مي زنه مرض کهنه ، غم و غصه....) از جام پريدم
و دور اتاق چرخيدم تمام غم و غصه ها رو جمع کردم و بردم فروختم .
وفتي برگشتم تو خونه ، ديدم ديگه چيزي تو اتاقم نيست که بهش فکر کنم
. واسه همين دنبال ماشين دويدم و با التماس دردامو پس گرفتم

با سيا هي هاي چشمت قفل شب وا مي شود
آفتاب از روزن چشم تو پيدا مي شود
صبح با دلشوره هاي کودکي سر مي رسد
چشم هايت يک دريچه رو به فردا مي شود
از سر انگشتان تو گلواژه ها قد مي کشند
واژه هاي گنگ شعرم با تو معنا مي شود
واژه واژه آبي احساس تو سرمشق من
بيت بيت شعر هايم رنگ رويا مي شود
با تو حسي از پرستش تا هميشه با من است
سجده هاي رو به غرق تمنا مي شود
کاش يک شب گم شوم در چشم هاي خيس تو
کاش يک شب گم شوم اي کاش .... آيا مي شود؟


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم ،
شدم آن عاشق ديوانه که بودم.
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد.
باغ صد خاطره خنديد ،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم.
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم.
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام.
بخت خندان و زمان رام.
خوشه ماه فروريخته در آب،
شاخه ها دست برآورده به مهتاب.
شب و صحرا و گل و سنگ،
همه دلداده به آواز شباهنگ.
يادم آيد تو به من گفتی: از اين عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن!
آب آيينه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن!
با تو گفتم:_ حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پيش تو؟هرگزنتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی! من نه رميدم نه گسستم.
باز گفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم!
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم!
حذر از عشق ، ندانم.
سفر از پیش تو هرگز نتوانم،نتوانم!
اشکی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت!
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم.
پای در دامن اندوه کشيدم.
نگسستم ، نرميدم...
رفت در ظلمت و غم آن شب و شبهای دگر هم!
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!
نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم...!
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...